وبلاگ نعلبکی

کلام بزرگان را باید در نعلبکی تحلیل ریخت تا بتوان نوشید

وبلاگ نعلبکی

کلام بزرگان را باید در نعلبکی تحلیل ریخت تا بتوان نوشید

مقدمه وصیت نامه استاد على صفایى حایرى ، زمان تحریر: بهمن 62

 

از مدت ‏ها پیش کشش جبهه را در خودم احساس مى ‏کردم. این احساس، احساسى آشنا و عمیق بود. ریشه این احساس را از اوائل بلوغم مى‏ شناختم. تنگى دنیا، عشق به مرگ را در من بر مى‏ افروخت. و این عشق با حالت‏هایى که از پدرم مشاهده مى‏ کردم، روشنایى زیادترى مى ‏گرفت و جلاى بیشترى مى ‏یافت. پدرم بارها مى‏ گفت: «اگر انتحار جایز بود ولو على کراهة خودکشى مى ‏نمودم»؛ نه به خاطر رنج از این زندگى، که او ابراز رضایت داشت، بل به خاطر شوق رحیل و احساس سفر که شیرینى زندگى را مى ‏گیرد و دلشوره و انتظار مى‏ آورد و احساس غربت را آتش مى‏ زند. و این غربت، حتى در وطن و حتى با خویشتن تو همراه است. و همین غربت و همین خستگى، زمینه‏ زهد و آزادى و توحید است، که توحید تو، به اندازه‏ غربتى است که با آن آشنا شده‏اى ...تا نگردى آشنا زین پرده رمزى نشنوى... این احساس، انس به مرگ را در دلت مى‏ نشاند و احساس مهربانى از مرگ را براى تو مى ‏آورد. پدرم مى ‏گفت: «هندو مردى در مدرسه‏ کربلا آمده بود و حجره‏ اى گرفته بود و قیافه ‏اى و ریش‏هایى جذاب داشت. عصرها با چوب کوتاهى راه مى‏ افتاد و بر دیوار مدرسه مى‏ نوشت: یا حضرت عزراییل ادرکنى»! و این نوشته را با فریاد بلند مى ‏خواند و اشک‏هایش صورتش را و ریش‏هایش را مى ‏شستند. پدرم مى‏ گفت او مشتاق مرگ بود و از زمان مردنش و از مدفنش مى ‏گفت و بعدها که از مدفنش پرسیدم، مى‏ گفتند در میان درگاه حرم امام حسین، از آن سو که براى زیارت شهدا مى‏ روند، دفنش کرده بودند. و مى‏ گفتند که قبرى آماده در انتظارش بوده است. و این داستان را من با حدس و تخمین نقل مى‏ کنم که جایگاه و حرم و زمان آن برایم مهم نبوده و از ذهنم رفته. آنچه مرا گرفته بود و همیشه با خود مشغول داشته، همان فریاد و عشق و انس به مرگ و به حضرت عزراییل است که براى ما لولوى ناخوانده است و براى آن مشتاق، فریادرس مهربان.

 

آنجا که تو با مرگ مأنوس مى‏ شوى ناچار به آن فکر مى‏ کنى و بهترینش را مى ‏خواهى. وقتى بناست مرگ تو را انتخاب کند، تو پیش ‏دستى کن و بهترین مرگ را انتخاب کن که این زیرکى، انگیزه‏ دیگرى است که تو را به مرگ سرخ مى ‏خواند و باعث مى ‏شود که سنگینى خون را در رگ‏هایت احساس کنى‏ و مرگ شهادت را بخواهى. من نمى‏ دانم تو چه احساسى از مرگ دارى، ولى اینقدر مى‏ دانم که اگر خط مرگ در تقاطع زندگى تو نباشد و زندگى تو را نبرد، بل ادامه‏ آن باشد و استمرار آن، دیگر مرگ مسأله ‏اى نیست. باید آن گونه زندگى کرد که مشرف بر مرگ بود. این ترس از مرگ به خاطر ناهنجارى زندگى است. حیاتى که با حیات محمد و آل محمد پیوند بخورد، مرگ آن را نمى ‏سوزاند و بن ‏بستِ آن نمى‏ شود؛ که مرگ، استمرار زندگى و انقلاب زندگى و حیات بزرگتر است؛ که «سحره» مى ‏گفتند: «انّا الى‏ رَبِّنا لَمُنْقَلِبُون»

و خدا مى‏ گوید: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوةَ ...؟»

موت مخلوق است و از زندگى جلوتر است و زندگىِ بزرگتر است؛ انّ فى قتلى حیاة فى حیاة. ما به گونه‏ اى زندگى کرده‏ ایم که مرگ، آرزوها، کارها و عشق‏هاى ما را ناتمام گذاشته و مزاحم بوده است. مزاحمت مرگ با زندگى ما، باعث ترس و فرار از مرگ است. اگر آرزوهاى ما با مرگ تأمین شود و اگر کارهاى ما با مرگ نقد شود و اگر عشق‏هاى ما با مرگ به تمامیّت خود برسد، آیا جز عشق به مرگ، تفسیر دیگرى براى عشق به زندگى خواهدبود؟            

 

 

راستى که انس به مرگ، تحولى را در زندگى و اساس آن خواستار است.

 

بى ‏جهت نیست که على مى‏ گوید: «وَ اللّهِ لَابْنُ ابى ‏طالِب آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدىِ امِّهِ»؛ على به مرگ از کودک به پستان مادر مأنوس‏ تر است؛ که غذاى او، بازیچه او، انس او در آن خلاصه شده است. ما میدان زندگى را با مرگ، محدود کرده‏ایم و این است که براى هفتاد سال مى ‏کوشیم و درست در هنگام بهره‏ بردارى ما، مرگ جلوه مى ‏کند و حاضر مى ‏شود و ثمرات تو را مى ‏بلعد و میوه ‏هاى تو را در کام خود مى‏ کشد. اگر زندگى را گسترده ‏تر ببینیم و مرگ را استمرار زندگى و براى همیشه خود بکوشیم و نه براى هفتاد سال، که براى همیشه فرش و لحاف و کفش و کلاه تهیه کرده باشیم و پیش فرستاده باشیم، آیا جز انس به مرگ حاصلى خواهیم داشت؟ با این تحلیل از مرگ و انس به آن، تنور زندگى و کار و کوشش هم گرم‏ تر مى ‏شود، که تو بیشتر مى ‏کوشى و بیشتر به کار مى‏ گیرى و کمتر انبار مى‏ کنى ... انس به مرگ تو را به قبرستان پیوند نمى ‏زند، که به چرخش مى‏ آورد تا کام بگیرى و از خاک بهره ‏بردارى، پیش از آنکه در کام آن پنهان شوى؛ همچون سنگى در مرداب.کشش جبهه از این همه زمینه برمى‏ خاست و با بلوغ من گره مى‏ خورد، حتى با آن روزهایى که تازه ازدواج کرده بودم و نمى ‏بایست مرگ را بخواهم، ولى این فضل خدا بود که با این دیدگاه ‏ها و شناخت‏ها و دریافت‏ها و با آن حالت‏ها و نقل‏ها و حکایت‏ها، تا به امروز هم این تنور را گرم و برافروخته نگاه داشته ... چه شب‏هایى را که تا صبح بیدار مى‏ ماندم و در انتظار راهى بودم که به مرگ و شهادت روى بیاورم؛ که در آن لحظه، شهادت براى من از تحمل سنگینى وظیفه‏ هایم سبک تر و شیرین‏ تر بود و با هواى نفسم مى‏ خواند ... و چه شب‏ هایى که به خاطر همین احساس نفسانى، این راه به رویم بسته مى‏ شد.وقتى که مشتاق زندگى هستى، دعوت شهادت گوشَت را پُر مى ‏کند؛ اما به روى خود نمى‏ آورى و وقتى که در انتظار شهادت و حضور مرگ هستى باید زندگى را تحمل کنى و آن را آبستن کنى؛ از دشمن بسوزانى و براى ادامه راه خودت کسانى را بگذارى ..

 

اى زندگى آبستن!!

 

اکنون مرگ تو شهادت است...که تو در مرگت ادامه دارى و با مرگت،حضور و با رفتن تو، دشمن راه بازگشت نخواهد داشت‏ که از تو دو فرزند سوختن و ساختن باقى است.

 

 

برای شناخت این بزرگوار، روی تصویر زیر کلیک کنید:


  • پوریا سرداریان

نظرات  (۱)

و البته چه روزها و شب ها که ما با نوشته های ایشان حال تاریک خود را روشن کردیم.
از خدا میخواهم که نمونه های این مرد بابرکت که هم اکنون در قید حیات هستند را دریابیم/.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی